می خوام حرف بزنم از این همه....

روزهای سرد و بی روح من در حال گذرند و مثل همیشه برام فرقی نداره

دارم کجا میرم به کی نگاه می کنم،٢٣ سال از عمر من گذشت و آرزوهائی که

همشون مثل یه خوابن خدا میدونه تا کی میمونم،فعلا" نفسهام میاد و میره

 همچنین آدمهائی که شاید دیگه هیچ وقت نبینمشون.

آدمهائی که رفتن و اصلا" به روی خود نیاوردن با هم خاطره هائی داشتیم.

ماسکی به روی صورتم با لبی خندون یکی بهم میگه تو ساخته شدی برای شاد کردن

دیگران،یکی دیگه میگه تو با این اخلاقت باعث میشی مردم به طرفت کشیده بشن.

اما من دیگه خسته شدم دیگه نمی تونم این همه خودم و بی خیال نشون بدم از

این همه الکی خوش بودن از این همه نقش بازی کردن خسته شدم.

همه جا گشتم دنبال کسی که برای یه روز ناچیز برای من باشه،

نشستم و گذر عمرم و دیدم اما تا کی اینجوری میشه سر کرد تنهائی نفسم و بریده.

دیگه دل زده شدم از همه میرم تو خیابونا راه میرم به دور و برم نگاه میکنم،

دیگه هیچ احساسی به این زندگی ندارم شب میشه بر می گردم بی حوصله میرم

تو اتاقم خیره میشم به سقف اتاقم بی اختیار گونم از این همه یه رنگی خیس میشه،

دفتر خاطراتم و باز میکنم بر میگردم به روزهائی که گذشت توی اونم چیزی جزء

تنهائی نمیبینم،این روزها با عده ای شروع به کار کردم جزء 3 نفر با دیگران زیاد جور

نیستم،یکشون که جدیدا" با هم،هم کلام شدیم اما...

2 تای دیگم که به قول قدیمی ها انقدر برای خودشون دردسر دارن که دیگه مجالی

برای من نیست.

خدایا مگه من چی خواستم یعنی خواسته من انقدر بزرگ که تو هم نمیتونی انجامش

بدی،یعنی بودن من با اون کسی که میخوام انقدر برای تو انجامش سخت که تو هم

جوابم و نمیدی این و برای تو میگم ای خداااااااااااااااااااا.

بازم دلم گرفته شد،دلم میخواد فرار کنم،برم بجائی که کسی بهم نگه چی کار کنم،

خدا چرا خسته شده ، درا چرا بسته شده،سنگ صبور حرفی بزن،

خسته شدی از غم من،رونده شدم از دل تو،تو هم شدی دشمن من،

همه زدن تو هم بزن،سنگ صبور ای خدای من حرفی بزن.

 

 

/ 7 نظر / 9 بازدید

به طعنه گفت به من: روزگار جانکاه است به من! که هر نفسم آه در بی آه است در آسمان خبری از ستاره من نيست که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است به جای سرزنش من به او نگاه کنيد دليل سر به هوا بودن زمين ماه است شب مشاهده چشم آن کمان ابروست! کمين کنيد که امشب سر بزنگاه است شرار شوق و تب شرم و بوسه ديدار شب خجالت من از لب تو در راه است....

هستی

سلام مسعود عزیز دلم نمیخواد این حرفای نا امید کننده رو ازت بشنوم درکت میکنم و میدونم چی میگی اما زندگی در گذره آنچه تقدیر توست میگذره. دست تو نیست پسر خوب شلعر میگه : زندگی تاس خوب آوردن نیست زندگی تاس بد را خوب بازی کردن است. سعی کن از زندگیت لذت ببری راستی بین خودمون باشه حالم ازت بهم میخوره [سبز]مخصوصا اینکه باهات همکلام شدم[خوشمزه] تو کنسرت پشت من بودی اصلا نفمیدم چی میخوندم با اون صدای مزخرفت اه اه اه اه اه[کلافه] شوخی کردم مراقب خودت باش دوست من ایشالا فردا میبینمت[گل][ماچ]

كبرياي توبه را بشكن پشيماني بس است از جواهرخانه خالي نگهباني بس است ترس جاي عشق جولان داد و شك جاي يقين آبروداري كن اي زاهد مسلماني بس است خلق دلسنگ‌اند و من آيينه با خود مي‌برم بشكنيدم دوستان دشنام پنهاني بس است يوسف از تعبير خواب مصريان دلسرد شد هفتصد سال است مي‌بارد! فراواني بس است نسل پشت نسل تنها امتحان پس مي‌دهيم ديگر انساني نخواهد بود قرباني بس است بر سر خوان تو تنها كفر نعمت مي‌كنيم سفره‌ات را جمع كن اي عشق مهماني بس است!

ایدا

سلام خوبی میگم متنتو دوست داشتم واقعا میگم خشگل نوشتی تو این زمونه تنها حسی که همه جوونا دارن غم و غصه و دل گرفتگیه یا شادیای کوچولویی هم هست اما زودی تموم میشه فکر میکنم بهش میگن افسردگی البته منظورم تو نیستسا خودم از همه بد ترم نوشته هاتو خوندم اینا اومد تو ذهنم بی تعارف میگم

ایدا

خسیس میترسی عکساتو کپی کنیم ازش سوئ استفاده کنیم [منتظر][تعجب] هه هه عمرا بذارم کپی کنی[اوغ]

بی نام

سلام دوست خوبم. اتفاقی به وبلاگت سر زدم.با خوندن این پستت احساس کردم منو تو چقدر به هم شبیهیم می تونیم دوستای خوبی برای هم باشیم من با اجاره لینکت کردم تا گمت نکنم. اگه دوست داشتی تو هم به من سر بزن و لینکم کن