تست دوست داشتن

قصه از اینجا شروع شد که خیلی عصبانی بود

 

گفت اگه دوستم داری ثابت کن

 

گفتم چه جوری ؟

 

گفت رگتو بزن

 

گفتم مرگ و زندگی دست خداست

 

گفت پس دوستم نداری؟

 

تیغ و برداشتم و رگمو زدم

 

وقتی داشتم تو آغوشش جون می دادم

 

آروم گفت اگه دوستم داشتی تنهام نمیذاشتی

 

/ 4 نظر / 10 بازدید
ورود با کفش های سیاه ممنوع

گره‌ تك‌تك‌ بغض‌هایمان‌ را باز میكنی و دل شكسته‌مان‌ را بند میزنی ... سنگینی ها را برمیداری و جایش‌ سبکی میگذاری و راحتی ... بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند ...

ورود با کفش های سیاه ممنوع- مرضیه-

همچون پرنده ای باش که روی شاخه ای سست و ضعیف نشسته و آواز می خواند و لرزش شاخه را زیر پایش حس می کند اما همواره به آواز خواندنش ادامه میدهد زیرا اطمینان دارد که بال و پر دارد! "ویکتور هوگو" "ورود با کفش های سیاه ممنوع" به روز شد...

سولماز

تنهایی هم برای خودش عالمی دارد... حداقل خیالت راحت است که دیگر دلت نمی شکند......[من نبودم]

اناهید

سلام وبه زیبایی داری من تمامه مطالبتو خوندم.به منم سر بزن تا تبادل لینک کنیم.