کلبه’ من

در کلبه’ من رونق اگر نیست صفا هست، آنجا که صفا هست درآن نورخدا هست

قصه از اینجا شروع شد که خیلی عصبانی بود

 

گفت اگه دوستم داری ثابت کن

 

گفتم چه جوری ؟

 

گفت رگتو بزن

 

گفتم مرگ و زندگی دست خداست

 

گفت پس دوستم نداری؟

 

تیغ و برداشتم و رگمو زدم

 

وقتی داشتم تو آغوشش جون می دادم

 

آروم گفت اگه دوستم داشتی تنهام نمیذاشتی

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات () |

Design By : Mihantheme

-->

بیست تولز