کلبه’ من

در کلبه’ من رونق اگر نیست صفا هست، آنجا که صفا هست درآن نورخدا هست

برگهای دفتر خاطراتم را ورق میزنم

 

دلم آرام ندارد بی تاب دیدن آن صفحه ایس که دست خط تو توی دلش

 

برگهای رز سرخی که لای آن صفحه گذاشتی هنوز بوی دستانت را میدهد

 

یاد آن روزی می افتم که نوشتی :

  

 دنیای ما صنبل بی وفائیه

 

هرچه من و تو میکشیم تقصیر آشنائیه

 

خسته ام خسته میفهمی ؟ ساکتی به جون تو میرم ایندفعه میرم

 

بلکم آن زمان بیائی و به روی سنگ قبرم آبی بریزی و دستی بکشی

  

مسعود حمزه ای

 


 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات () |

Design By : Mihantheme

-->

بیست تولز