کلبه’ من

در کلبه’ من رونق اگر نیست صفا هست، آنجا که صفا هست درآن نورخدا هست

تقدیم به شهلا جاهد:
خوابیدی بدون لالائی و قصه،بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه،
دیگه کابوس زمستون نمی بینی، توی خواب گلهای حسرت نمی چینی،
دیگه خورشید چهرت و نمی سزونه،جای سیلی های باد روش نمی مونه،دیگه بیدار نمیشی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی،رفتی و آدمک ها رو جا گذاشتی،قانون جنگل و زیر پا گذاشتی،اینجا قهرن سینه ها با محربونی،تو توی جنگل نمی تونستی بمونی،دلت و بردی با خود به جای دیگه،اونجا که خدا برات لالائی میگه،
 شهلا میبینیمت یه روز دوباره،توی دنیائی که آدمک نداره.

روحش شاد و یادش گرامی


نامهء هم بندی شهلا جاهد پس از اعدام : حتما بخوانید.

هم بندی می نویسد : حالا دیگر راحت شده‌اى خانم جاهد، خاله شهلا، مامان! یا هر چیز دیگرى که زندانیان با آن نام صدایت می‌کردند.بند 2 پایین امروز صحنه مراسم عزادارى است.امروزهیچ‌ کس حوصلهء هیچ ‌چیز را در زندان ندارد. دیشب تا صبح خواب به چشمان کسى نیامده که شاید، در لحظه آخر هم که شده، مادری، پدری، رضایت خون به ناحق ریخته ‌شده‌ء دخترشان را بدهند و تو بعد از 8 سال با خیال راحت برگردى به بند تا هر چهارشنبه که می‌آید، تنت نلرزد که شاید نامت در میان اعدامی‌ها باشد. چند چهارشنبه گذشت بر تو در این 8 سال...؟" عروس اوین" با آن دامن‌هاى شیک و صندل‌هاى پاشنه ‌دار و موهاى بلند. راحت شدى بعد از 8 سال.شنیدم که گریه و التماس کرده‌اى. باورم نمی‌شد، شهلا با آن همه غرور، به کسى التماس کرده باشد.زندگى را دوست داشتى آخر. چیزى نفهمیده بودى از این زندگى نکبتی، که براى عشق به مردى نابود شد. از من اگر بپرسند می‌گویم تو عاشق ترین زندگان بوده‌اى در تمام این سالها هنوز هم ناصر را دوست داشتى. مردى که جوانی‌ات را نابود کرد.دلم نمی‌خواهد دیگر پایم را در هواخورى بند بگذارم. حالا حتى در ساعت آمار هم، اگر جاى سوزن انداختن توى حیاط نباشد. جاى تو وسط حیاط، زیر تور والیبال تا همیشه این روزگار خالى است که بنشینى روى صندلی‌ات و موهاى بلندت را شانه کنى.خاله شهلا، با من مهربان بودى در مدت زندانى بودنم. چند بار آمدى دم در بند و صدایم کردى و سلام فامیل‌هایتان را رساندى برایم. حالم خوش نیست امروز حس می‌کنم چیزى از این زندگى کم شده است. چیزى از زیبایی‌هاى این دنیا کم شده است.خاله شهلا، بخواب آرام. بعد از 8 سال، امشب را آرام بخواب. دیگر کابوس طناب دار، نیمه شب از خواب بیدارت نمی‌کند. یادت باشد به رسم زندانیانى که آزاد می‌شوند از دیوارهاى اوین "به شکوفه ها، به باران، برسان سلام ما را.

 

 

 آیا این جزای عشق است اعدام!! توی این نگاه چه حرف هائی نهفته است؟؟

نوشته شده در شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات () |

Design By : Mihantheme

-->

بیست تولز