کلبه’ من

در کلبه’ من رونق اگر نیست صفا هست، آنجا که صفا هست درآن نورخدا هست

روزهای سرد و بی روح من در حال گذرند و مثل همیشه برام فرقی نداره

دارم کجا میرم به کی نگاه می کنم،٢٣ سال از عمر من گذشت و آرزوهائی که

همشون مثل یه خوابن خدا میدونه تا کی میمونم،فعلا" نفسهام میاد و میره

 همچنین آدمهائی که شاید دیگه هیچ وقت نبینمشون.

آدمهائی که رفتن و اصلا" به روی خود نیاوردن با هم خاطره هائی داشتیم.

ماسکی به روی صورتم با لبی خندون یکی بهم میگه تو ساخته شدی برای شاد کردن

دیگران،یکی دیگه میگه تو با این اخلاقت باعث میشی مردم به طرفت کشیده بشن.

اما من دیگه خسته شدم دیگه نمی تونم این همه خودم و بی خیال نشون بدم از

این همه الکی خوش بودن از این همه نقش بازی کردن خسته شدم.

همه جا گشتم دنبال کسی که برای یه روز ناچیز برای من باشه،

نشستم و گذر عمرم و دیدم اما تا کی اینجوری میشه سر کرد تنهائی نفسم و بریده.

دیگه دل زده شدم از همه میرم تو خیابونا راه میرم به دور و برم نگاه میکنم،

دیگه هیچ احساسی به این زندگی ندارم شب میشه بر می گردم بی حوصله میرم

تو اتاقم خیره میشم به سقف اتاقم بی اختیار گونم از این همه یه رنگی خیس میشه،

دفتر خاطراتم و باز میکنم بر میگردم به روزهائی که گذشت توی اونم چیزی جزء

تنهائی نمیبینم،این روزها با عده ای شروع به کار کردم جزء 3 نفر با دیگران زیاد جور

نیستم،یکشون که جدیدا" با هم،هم کلام شدیم اما...

2 تای دیگم که به قول قدیمی ها انقدر برای خودشون دردسر دارن که دیگه مجالی

برای من نیست.

خدایا مگه من چی خواستم یعنی خواسته من انقدر بزرگ که تو هم نمیتونی انجامش

بدی،یعنی بودن من با اون کسی که میخوام انقدر برای تو انجامش سخت که تو هم

جوابم و نمیدی این و برای تو میگم ای خداااااااااااااااااااا.

بازم دلم گرفته شد،دلم میخواد فرار کنم،برم بجائی که کسی بهم نگه چی کار کنم،

خدا چرا خسته شده ، درا چرا بسته شده،سنگ صبور حرفی بزن،

خسته شدی از غم من،رونده شدم از دل تو،تو هم شدی دشمن من،

همه زدن تو هم بزن،سنگ صبور ای خدای من حرفی بزن.

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات () |

Design By : Mihantheme

-->

بیست تولز