کلبه’ من

در کلبه’ من رونق اگر نیست صفا هست، آنجا که صفا هست درآن نورخدا هست

در برابر همهء حرفها سکوتی معنا دار میکنم

به خویش میگویم هر چه پیش آید خوش آید 

به درون خود فرو میرم آرامه آرام

همانند افتادن برگی از درختی بی صدا و آرام

تنها سئوال این روزهایم چیزه زیادی بود خواسته ام؟

دویدنهای بی امان

نفسهای خس خس کنان

دیگر تاب و توانی نیست در این زمان

خسته ام از همه حتی از خدا

از این همه بی منطقی خشم زمان

جزء خیاطم هیچ کس اندازه من را نمیداند

فقط اوست که هر بار اندازه جدیدم را میگیرد

دیگران به اندازه قبلی چسبیده اند

توقع دارن من خوذم را با آنها جور کنم

فقط اوست که با من درست رفتار میکند

امشب 3 گزینه پیش روی خود قرار دادم

عشق=حسرت یک لحظه آرامش

تنهائی=اوج عذاب دنیا در اوج بی نیازی

مرگ=راحتی از عذابهای خلق خدا رسیدن به یک لحظه آرامش (عشق).

من مرگ را انتخاب میکنم برای رسیدن به عشق.

خود اینگونه میخواهم خود اینگونه تصمیم گرفته ام

خود هم پای همه سختی ها و دردهایش می ایستم.

آنقدر پائین میرم که حتی خود هم نتوانم خود را پیدا کنم.

همه چیز را برداشته ام و میروم....

لحظه ای مکس نگاهی به پشت سر کسی نمیگوید نرو.

خدایا نسیبم کن آن چرا که انتخاب کردم

خدایا گاهی به آسمانت نگاه میکنم

خدایا گاهی به زمینت بنگر دستانم را ببین اجابت کن خواسته ام را.

پایان.

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ توسط مسعود نظرات () |

Design By : Mihantheme

-->

بیست تولز