کلبه’ من

در کلبه’ من رونق اگر نیست صفا هست، آنجا که صفا هست درآن نورخدا هست

خوب که دقیق بشی میبینی زندگی مسخرست

 

نه چراغ چشم گرگی پیر

 

نه نفسهای غریب کاروانی خسته و گمراه

 

مانده دشت بیکران خلوت و خاموش

 

زیر بارانی که ساعتهاست می بارد

 

در شب دیوانه ی غمگین

 

که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد

 

در شب دیوانه ی غمگین

 

مانده دشت بیکران در زیر باران ، آهن ، ساعتهاست

 

همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر

 

نه صدای پای اسب رهزنی تنها

 

نه صفیر باد ولگردی

 

نه چراغ چشم گرگی پیر

 

  مسعود حمزه ای

 


نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات () |

Design By : Mihantheme

-->

بیست تولز