کلبه’ من

در کلبه’ من رونق اگر نیست صفا هست، آنجا که صفا هست درآن نورخدا هست

برگهای دفتر خاطراتم را ورق میزنم

 

دلم آرام ندارد بی تاب دیدن آن صفحه ایس که دست خط تو توی دلش

 

برگهای رز سرخی که لای آن صفحه گذاشتی هنوز بوی دستانت را میدهد

 

یاد آن روزی می افتم که نوشتی :

  

 دنیای ما صنبل بی وفائیه

 

هرچه من و تو میکشیم تقصیر آشنائیه

 

خسته ام خسته میفهمی ؟ ساکتی به جون تو میرم ایندفعه میرم

 

بلکم آن زمان بیائی و به روی سنگ قبرم آبی بریزی و دستی بکشی

  

مسعود حمزه ای

 


 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات () |

چشات آرامشی داره که تو چشمای هیشکی نیست

 

میدونم که توی قلبت به جز’ من جای هیشکی نیست

 

چشات آرامشی داره که دورم میکنه ازغم

 

یه احساسی بهم میگه دارم عاشق میشم کم کم

 

تو با چشمای آرومت بهم خوشبختی بخشیدی

 

خودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم میدی

 

تو با لبخند شیرینت بهم عشق و نشون دادی

 

تو رویای تو بودم که واسه من دست تکون دادی

 

 از بس تو خوبی/می خوام/باشی تو کل/رویاهام

 

تا جون بگیرم/با تو/باشی امید/فرداهام

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط مسعود نظرات () |

Design By : Mihantheme

-->

بیست تولز