کلبه’ من

در کلبه’ من رونق اگر نیست صفا هست، آنجا که صفا هست درآن نورخدا هست

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید

که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود

اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود

اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم

زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن

پرسید: من چقدر باید بپردازم؟ و او به زن چنین گفت: شما هیچ بدهی به من ندارید

 من هم دراین چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد.همونطور که من

به شما کمک کردم.اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی،

 باید این کار رو بکنی

چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده

ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار

باشه و از خستگی روی پا بند نبود

او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید

وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود، درحالیکه بر

روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود

وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود

 در یادداشت چنین نوشته بود: شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی

 بوده ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم اگر تو

واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی،

باید این کار رو بکنی

همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن

فکر می کرد به شوهرش گفت:

دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه...


نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات () |

I dreamed I had an interview with God

در رویا دیدم که دارم با خدا حرف میزنم

 God asked                                                       

خدا از من پرسید

?So you would like to interview me

مایلی از من چیزی بپرسی؟

I said If you have the time

من گفتم، اگر وقت داشته باشید

God smiled    
                                                    

با لبخندی گفت

My time is eternity

وقت من ابدی است

?What questions do you have in mind for me

چه پرسشی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟

I asked

پرسیدم

?What surprises you most about human kind

چه چیزی در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده

می کند؟

God answered

خدا پاسخ داد

That they get bored with childhood

آدم ها از بودن در دوران کودکی خسته می شوند

They rush to grow up and then

عجله دارند زودتر بزرگ شوند، و سپس

long to be children again

حسرت دوران کودکی را می خورند

That they lose their health to make money

اینکه سلامتی خود را صرف کسب ثروت می کنند

And then                                                       

و سپس

Lose their money to restore their health

ثروتشان را دوباره خرج بازگشت سلامتیشان می کنند

That by thinking anxiously about the future

چنان با هیجان و نگرانی به آینده فکر می کنند

They forget the present

که از زمان حال غافل می شوند

Such that they live in neither the present

آنچنان که دیگر نه در حال زندگی می کنند

And not the future

و نه در آینده

That they live as if they will never die

اینکه چنان زندگی می کنند که گوئی هیچوقت نخواهند مرد

And die as if they had never lived                   

و آنچنان می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند

Gods hand took mine

خداوند دستهای مرا در دست گرفت

And we were silent for a while

و ما برای لحظاتی سکوت کردیم

Then I asked

سپس من پرسیدم

As the creator of people

به عنوان خالق انسانها

?What are some of lifes lessons you want

them to learn

می خواهید آنها چه درسهائی از زندگی را یاد بگیرند؟

God replied with a smile

خداوند با لبخند پاسخ داد

To learn they can not make any one love them

یاد بگیرند که نمیتوانند دیگران را مجبور کنند               

که دوستشان داشته باشند

But they can do is let themselves be loved

اما می توانند طوری رفتار کنند که محبوب دیگران شوند

To learn that it is not good to compare

themselves to others

یاد بگیرند که خود را با دیگران مقایسه نکنند

To learn that a rich person is not one who has

the most

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارائی بیشتری دارد

But is one who needs the least

بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد

To learn to forgive by practicing forgiveness

یاد بگیرند دیگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگی

To learn that it only takes a few seconds to

open profound wounds in those they love

یاد بگیرند تنها چند ثانیه طول می کشد تا زخمی  در قلب

کسی که دوستش دارید ایجاد کنید

But it can take many years to heal them

ولی سال ها طول می کشد تا آن جراحت را التیام بخشید

To learn that there are people who love them

dearly

یاد بگیرند کسانی هستند که آن ها را از صمیم قلب دوست

دارند

But simply have not yet learned how to

express or show their feelings

ولی نمیدانند چگونه احساسشان را ابراز کنند

To learn that two people can look at the same

thing 

یاد بگیرند و بدانند دو نفر می توانند به یک موضوع واحد

نگاه کنند

But see it differently

ولی برداشت آن ها متفاوت باشد

To learn that it is not always enough that they

be forgiven by others

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست همدیگر را ببخشند

But they must also forgive themselves

بلکه انسان ها باید قادر به بخشش و عفو خود نیز باشند

Thank you for your time I said

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

?Is there anything else you would like your

children to know

آیا چیز دیگری هم وجود دارد که دوست داشته باشید تا آنها

بدانند؟

God smiled and said

خداوند لبخندی زد و پاسخ داد

  Just know that I am here alwayz                

فقط اینکه بدانند من اینجا با آنها هستم همیشه

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات () |

تقدیم به شهلا جاهد:
خوابیدی بدون لالائی و قصه،بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه،
دیگه کابوس زمستون نمی بینی، توی خواب گلهای حسرت نمی چینی،
دیگه خورشید چهرت و نمی سزونه،جای سیلی های باد روش نمی مونه،دیگه بیدار نمیشی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی،رفتی و آدمک ها رو جا گذاشتی،قانون جنگل و زیر پا گذاشتی،اینجا قهرن سینه ها با محربونی،تو توی جنگل نمی تونستی بمونی،دلت و بردی با خود به جای دیگه،اونجا که خدا برات لالائی میگه،
 شهلا میبینیمت یه روز دوباره،توی دنیائی که آدمک نداره.

روحش شاد و یادش گرامی


نامهء هم بندی شهلا جاهد پس از اعدام : حتما بخوانید.

هم بندی می نویسد : حالا دیگر راحت شده‌اى خانم جاهد، خاله شهلا، مامان! یا هر چیز دیگرى که زندانیان با آن نام صدایت می‌کردند.بند 2 پایین امروز صحنه مراسم عزادارى است.امروزهیچ‌ کس حوصلهء هیچ ‌چیز را در زندان ندارد. دیشب تا صبح خواب به چشمان کسى نیامده که شاید، در لحظه آخر هم که شده، مادری، پدری، رضایت خون به ناحق ریخته ‌شده‌ء دخترشان را بدهند و تو بعد از 8 سال با خیال راحت برگردى به بند تا هر چهارشنبه که می‌آید، تنت نلرزد که شاید نامت در میان اعدامی‌ها باشد. چند چهارشنبه گذشت بر تو در این 8 سال...؟" عروس اوین" با آن دامن‌هاى شیک و صندل‌هاى پاشنه ‌دار و موهاى بلند. راحت شدى بعد از 8 سال.شنیدم که گریه و التماس کرده‌اى. باورم نمی‌شد، شهلا با آن همه غرور، به کسى التماس کرده باشد.زندگى را دوست داشتى آخر. چیزى نفهمیده بودى از این زندگى نکبتی، که براى عشق به مردى نابود شد. از من اگر بپرسند می‌گویم تو عاشق ترین زندگان بوده‌اى در تمام این سالها هنوز هم ناصر را دوست داشتى. مردى که جوانی‌ات را نابود کرد.دلم نمی‌خواهد دیگر پایم را در هواخورى بند بگذارم. حالا حتى در ساعت آمار هم، اگر جاى سوزن انداختن توى حیاط نباشد. جاى تو وسط حیاط، زیر تور والیبال تا همیشه این روزگار خالى است که بنشینى روى صندلی‌ات و موهاى بلندت را شانه کنى.خاله شهلا، با من مهربان بودى در مدت زندانى بودنم. چند بار آمدى دم در بند و صدایم کردى و سلام فامیل‌هایتان را رساندى برایم. حالم خوش نیست امروز حس می‌کنم چیزى از این زندگى کم شده است. چیزى از زیبایی‌هاى این دنیا کم شده است.خاله شهلا، بخواب آرام. بعد از 8 سال، امشب را آرام بخواب. دیگر کابوس طناب دار، نیمه شب از خواب بیدارت نمی‌کند. یادت باشد به رسم زندانیانى که آزاد می‌شوند از دیوارهاى اوین "به شکوفه ها، به باران، برسان سلام ما را.

 

 

 آیا این جزای عشق است اعدام!! توی این نگاه چه حرف هائی نهفته است؟؟

نوشته شده در شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات () |

وقتی راه رفتن را آموختی ، دویدن را بیاموز و دویدن را که آموختی ، پرواز را

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هائی که می روی جزِئی از تو می شود و سرزمین هائی که

می پیمائی بر مساحت تو اضافه می کند.
------------ --------- -
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی ، دیر
------------ --------- --
 پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی ، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا

آسمان گسترده شوی.
------------ --------- --
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت
------------ ---------
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند ، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند.
------------ --------- -
پلنگان ، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
------------ --------- --------
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند ، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به

فراموشی سپرده بودند.
------------ --------- --------
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود ، رفتن را می شناخت

کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود ، دویدن را می فهمید و

 درختی که پاهایش در گل بود ، از پرواز بسیار می دانست.
------------ --------- ---
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
------------ --------- ------
وقتی داری در دریای زندگی سفر میکنی از طوفان ها و امواج نترس

بگذار تا از تو بگذرند ، تو فقط به سفرت ادامه بده و استقامت داشته باش ،

همیشه به خاطر داشته باش دریای آرام ناخدای با تجربه و ماهرنمی سازد.
------------ --------- -------
جایی در قلب هر انسان وجود دارد که در آن افکار تبدیل به آرزو میشوند و آرزوها به

اهداف بدل می گردند.
------------ --------- --------- -----
جائی که در آن هر غیر ممکنی ، ممکن می شود تنها اگر به هدف هایمان ایمان داشته

باشیم.
------------ --------- -------
چند چیز هست که برای یک زندگی شاد و موفق به آن نیاز داریم

اعتقادات ، اهداف و آرزوها ،عشق ، خانواده و دوستان.
------------ --------- --------- --
و از همه مهم تر اعتماد به نفس،

خودت را باور داشته باش.

نوشته شده در شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط مسعود نظرات () |

یاد دارم

یاد دارم درغروبی سرد سرد

میگذشت از کوچه ما دوره گرد

داد میزد : کهنه قالی میخرم

دسته دوم جنس عالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

گرنداری کوزه خالی میخریم

اشک درچشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان درسفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا" مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا سفره خالی میخرید؟!!

 

نوشته شده در شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات () |

Design By : Mihantheme

-->

بیست تولز