کلبه’ من

در کلبه’ من رونق اگر نیست صفا هست، آنجا که صفا هست درآن نورخدا هست

بی اختیار می روم نمی دانم به کجا…

تنها می روم با قدم های تنهایی
چه هوایی ست...

دلم هوای تورا دارد

نه هوای بارش

نه هوای آسمان

نه هوای مهتاب

فقط هوای تو را دارد...

می دانی چه دردیست

تنها در کوچه پس کوچه های شهر قدم زنان تنها با یاد تو

تنها با یاد تو کنارت قدم زدن

تنها با یاد تو دستانت را فشردن

تنها با یاد تو سر به روی شانه هایت گذاشتن


آه...

همه شان را دوست دارم

ابری که می بارد

برفی که می رقصد

چکاوکی که می خواند

کوهی که می ماند

مهتابی که می تابد

همه شان را دوست دارم اما ،

با تو بودن را دوست تر دارم

حتی اگر همه اینها نباشد
تو که باشی کنارم

تمام دنیای منی...

همچنان تنها زیر بار نگاه ملامت ها

در کوچه پس کوچه های مهتاب

قدم می زنم تنها با یاد تو با یاد چشمانت...

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ توسط مسعود نظرات () |

این روزها  دلم گر فته من  تو ابن وبلاگ تا حالا صحبت نکردم.

اتفاقی افتاد که بالاخره بغض منم ترکید مثل خیلی های دیگه.

بعد٨ سال دوستی عشق ورزیدن به پای یه نفر سوختن وبهترین دوران جوانی و براش گذاشتن تنهام گذاشت و رفت .

اون رفت دنبال زندگی خودش برای من چی موند یه مشت خاطرات .

هرجای این شهر لعنتی پا میزارم جلوی چشهام  ای کاش منم می تونستم مثل اون فراموش کنم. 

هیشکی نمیتونه بفهمه که دلم ازچی گرفته

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات () |

Design By : Mihantheme

-->

بیست تولز