کلبه’ من

در کلبه’ من رونق اگر نیست صفا هست، آنجا که صفا هست درآن نورخدا هست

ایستاده ام ؟

فرو رفته ام در خویش

تاریک

پوسیده

سرگذاشته ام بر زانوی بی خیالی

برنمی دارمش

تنها وقت رفتنم که رسید

با تکانی

خبردارم کنید

 

نوشته شده در دوشنبه ٤ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط مسعود نظرات () |

باز هم من و تو 

بازم دوباره من و تو رفیق قدیمی

باز با هم ما شدیم

چند ماهی بود حال و احوالی ازت نپرسیدم

میدونم دلخوری و تحویلم نمیگیری

اما برگشتم پیشت 

سلام تنهائی

دوست بی ادعا و بی توقع من

تو من و بخاطر خودم میخواهی 

نه برای موقعیت و شرایطم

سلام تنهائی

نوشته شده در یکشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط مسعود نظرات () |

اگه فقط 3 ثانیه وقت داشته باشم

 

1 ثانیه به تو فکر میکنم

 

1 ثانیه نگاهت میکنم

 

1 ثانیه ام بهت میگم دوست دارم

 

اصلا" من واسه این 3 ثانیه زنده ام.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات () |

در برابر همهء حرفها سکوتی معنا دار میکنم

به خویش میگویم هر چه پیش آید خوش آید 

به درون خود فرو میرم آرامه آرام

همانند افتادن برگی از درختی بی صدا و آرام

تنها سئوال این روزهایم چیزه زیادی بود خواسته ام؟

دویدنهای بی امان

نفسهای خس خس کنان

دیگر تاب و توانی نیست در این زمان

خسته ام از همه حتی از خدا

از این همه بی منطقی خشم زمان

جزء خیاطم هیچ کس اندازه من را نمیداند

فقط اوست که هر بار اندازه جدیدم را میگیرد

دیگران به اندازه قبلی چسبیده اند

توقع دارن من خوذم را با آنها جور کنم

فقط اوست که با من درست رفتار میکند

امشب 3 گزینه پیش روی خود قرار دادم

عشق=حسرت یک لحظه آرامش

تنهائی=اوج عذاب دنیا در اوج بی نیازی

مرگ=راحتی از عذابهای خلق خدا رسیدن به یک لحظه آرامش (عشق).

من مرگ را انتخاب میکنم برای رسیدن به عشق.

خود اینگونه میخواهم خود اینگونه تصمیم گرفته ام

خود هم پای همه سختی ها و دردهایش می ایستم.

آنقدر پائین میرم که حتی خود هم نتوانم خود را پیدا کنم.

همه چیز را برداشته ام و میروم....

لحظه ای مکس نگاهی به پشت سر کسی نمیگوید نرو.

خدایا نسیبم کن آن چرا که انتخاب کردم

خدایا گاهی به آسمانت نگاه میکنم

خدایا گاهی به زمینت بنگر دستانم را ببین اجابت کن خواسته ام را.

پایان.

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ توسط مسعود نظرات () |

عمری در حال گذر است و عمری پیش رو روزای سختی و پشت سر گذاشتم 

روزای تکراری بدون احساس خسته از همه چی و همه کس 

هرچی خوبی میکنی برعکس بدی میبینی 

باید دور بشم از تو از توئی که مانع همه خوشی هامی 

با تو ام ای من آره با خودتم باید ازت بگذرم باید ازت دور بشم

تو نمیذاری هر وقت با تو رو به رو شدم از دنیای بی احساس عقب موندم

تو نمیذاری مثل بقیه بی احساس باشم و سنگ اما ازت رد میشم 

اینجا من معنی نداره باید کسه دیگه ای باشی تا دلشون برای من تنگ بشه

نوشته شده در پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات () |

من نمی بازم من می جنگم

من به دنیا و قواعدش نمی بازم

من همه اصولهایش را

همه قوانینش را

همه نمیشه هایش را

همه نرسیدن هایش را 

زیر پاهایم له می کنم

در پس همه اینها تو هستی 

من برای رسیدن به تو با همه سختیهایش می جنگم

برای رسیدن به تو دل به دریایش زدم

از جانم هم دریغ نمی کنم 

  

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٢ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط مسعود نظرات () |

عشق یعنی...!

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عسق یعنی سست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن با ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات () |

نوشته شده در پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط مسعود نظرات () |

قصه از اینجا شروع شد که خیلی عصبانی بود

 

گفت اگه دوستم داری ثابت کن

 

گفتم چه جوری ؟

 

گفت رگتو بزن

 

گفتم مرگ و زندگی دست خداست

 

گفت پس دوستم نداری؟

 

تیغ و برداشتم و رگمو زدم

 

وقتی داشتم تو آغوشش جون می دادم

 

آروم گفت اگه دوستم داشتی تنهام نمیذاشتی

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات () |

چی بنویسم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه

 

وقتی هیچ کس نمیتونه گریه هامو بنویسه

 

چی بنویسم وقتی قلب من تنها مونده

 

وقتی که به جز یه سایه کسی پیش من نمونده

 

چی بنویسم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره

 

وقتی هیچ کس نمیتونه درد عشق بفهمه

 

چی بگم وقتی زندگی  جلوه ای نداره

 

وقتی فریاد من پیش خدا جایی نداره

 

وقتی که برای بغضم جز شکستن چاره ای نیست

 

چی بنویسم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه

 

چی بنویسم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره

 

کجایی قلم ؟ کجایی ذوق ؟ کجایی آن ذوق شاعرانه ام ؟!

 

کجایید‌؟ کجا؟

 

 (مسعود حمزه ای)

 


نوشته شده در سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات () |

Design By : Mihantheme

-->

بیست تولز